منصور سيد سجادى
70
مرو ( بازسازى جغرافياى تاريخى يك شهر بر پايه نوشته هاى تاريخى و شواهد باستان شناسى ) ( فارسى )
ديار و اكناف و امصار و اطراف آن » 33 . اين ايران ، « دل جهان » يا « خلاصه شهرها و ديار جهان » به نوبهء خود تقسيماتى دارد و هرنويسندهاى بنابر اطلاعات و دانش خود تعريفاتى از آن دارد كه يكبهيك به آن مىپردازيم تا به منطقهء اصلى مورد بحث يعنى خراسان و جاى آن در ايران برسيم . ايرانشهر يا « دل عالم » خود به چندين ناحيت تقسيم مىشده كه يك قسمت آن ما بين نقطهء اوج خورشيد در طويلترين روز سال تا نقطهء اوج خورشيد در كوتاهترين روز سال است كه خراسان ناميده مىشود و قسمت ديگرش ما بين حضيض خورشيد در طويلترين روز سال تا نقطهء حضيض خورشيد در كوتاهترين روز سال قرار دارد كه خربران ( خوربران ) و به معناى غروبگاه خورشيد است و يك قسمت هم ما بين نقطهء اوج خورشيد در كوتاهترين روز سال تا نقطهء حضيض خورشيد در كوتاهترين روز سال است كه نيمروز يا جنوب نام دارد . قسمت ديگر ايرانشهر ما بين نقطهء اوج خورشيد تا نقطهء حضيض خورشيد در طويلترين روز سال است كه باختر نام دارد يعنى شمال ! و قسمتى از ايرانشهر نيز در وسط بخشهاى مذكور قرار گرفته كه سورستان 34 يا سواد 35 خوانده مىشود . بنابراين ، قسمتى كه ايرانشهر ناميده شده نسبت به ساير قسمتهاى اين سرزمين همانند سينه است در كالبد انسان و آن قسمتى كه سورستان خوانده شده نسبت به ساير اقسام ايرانشهر مانند قلب در سينه . در زمانهاى پيشين سرزمين سورستان را كه همان سواد باشد « دل ايرانشهر » يا قلب ايرانشهر مىخواندند 36 و بعد به اين نتيجه مىرسيم كه : « . . . و هيچ ملكى آبادانتر و تمامتر و خوشتر از ممالك ايرانشهر نيست و قطب اين اقليم بابل بود و آن مملكت پارس است و حد اين مملكت در روزگار پارسيان معلوم بود » 37 . در ذكر اين تعاريف اشارهء يكى از مورخان و جغرافىنويسان عربىنويس قابل توجه است كه در تعريف ايران مىنويسد : « . . . پس ناچار بايد مركزى باشد كه از آنجا به آن نواحى اشاره شود ، بنابراين مىگوييم كه مملكت اسلام سرزمين عراق است و اين امر مربوط به زمانى است و پارسيان در آن وقت كه بدانجا رفت و آمد مىكردند آن را « دل ايرانشهر » ناميدهاند و عرب اين نام را عربى كرده و « عراق » ناميدهاند و نيافتم پارسيانى كه چنين نامى را به آن داده باشند » 38 . و همو ادامه مىدهد كه :